نتفلیکس رویاهای قطار زیبا، دل‌نشین و کمی ناقص است

کتاب برگزیدهٔ دنیس جانسون همیشه اقتباس‌پذیری دشوار داشت.

توسط ربکا آنیون

رابرت (با بازی جویل اِدگرتون) و گِلَدیس (با بازی فِلِسیتی جونز) همراه یک نوزاد
نتفلیکس

رمانکوتاه برگزیدهٔ دنیس جانسون، رویاهای قطار — منبع فیلم جدید نتفلیکس که در جشنوارهٔ فیلم ساندرنس سال جاری به نمایش درآمد — ابتدا در سال ۲۰۰۲ در مجلهٔ پاریس ریوو منتشر شد و در سال ۲۰۱۱ به‌صورت کتاب در دسترس قرار گرفت. می‌توانید آن را در حدود ۷۰ تا ۹۰ دقیقه بخوانید، اما به‌نظر می‌رسد این بازهٔ کوتاه زمان تقریباً بی‌پایان است. پیش از آنکه متوجه شوید، خود را در دل جنگل‌ها می‌یابید، همان‌طور که رابرت گرانیر، مرد قرن ۲۰ام که جانسون به‌عنوان شخصیت خود به تصویر می‌کشد.

گرانیر، بچه‌دست که در شش یا هفت سالگی با قطار به ایداهو فرستاده شد و مقصدی بر روی لب‌اش نشان‌گذاری شده بود، آدمی عادی است — کارگری که از ساخت راه‌آهن، پیوستن به تیم‌های فصلی چوب‌برداری، و در دوران پیری، حمل بار با واگن زندگی می‌کند. «یک معشوق داشته — همسرش، گلدیس — که یک جریب ملک، دو اسب و یک واگن در اختیار داشت». این توصیف زندگی گرانیر را در حوالی انتهای رمانکوتاه، در قالب فهرستی از تجارب که او را به‌عنوان موجودی از زمان، طبقه و مکان خود به‌دقت نشان می‌دهد: «هرگز مست نشده بود. هرگز سلاحی خریداری یا به تلفن حرفی نزنیده بود. به‌طور منظم سوار قطار بوده، بارها با خودرو سفر کرده و یک‌بار در هواپیما … او هرگز نمی‌دانست والدینش چه کسانی بودند و وارثی پس از خود باقی نگذاشت».

نه، گرانیر نامی برجسته نیست، اما جادوی این رمانکوتاه این است که زندگی‌اش را برای خواننده عظیم می‌سازد. قهرمان جانسون مردی ملایم و سخت‌کوش است که خرافی و قابل اعتماد است، کسی که آموزش رسمی کمی دیده و ذهنش به‌طور مداوم در جستجوی فهم معنأ زندگی است. ادراک او از شهر کوچک زادگاهش، تیم‌های چوب‌برداری که در آن کار می‌کند، و جایگاهش در تاریخ برای خواننده وزن ویژه‌ای پیدا می‌کند. تا زمانی که رمانکوتاه با انفجاری از تصویرگری پایان می‌یابد؛ از زوزهٔ «پسر‑گرگ» که گرانیر در نمایش عجیب دلقک‌سرایی می‌بیند، به صداهای دیگر زمان — سوت قطار، آواز اپرا، بوق مه‌آلود و ساز بگ‌پایپس — مقایسه می‌شود و خواننده به‌کاملاً درک می‌کند که جانسون چه هدفی را دنبال می‌کند.

سینمایی که کلینت بنتلی کارگردانی‌اش کرده است، می‌خواهد تماشاگران به گرانیر همان‌طور که خوانندگان رمانکوتاه می‌پسندند، دل‌سپردگی نشان دهند. جویل اِدگرتون نقش گرانیر را بازی می‌کند، فِلِسیتی جونز نقش گلدیس و ویلیام اچ. ماسی نقش یک چوب‌بردار باتجربه را به عهده دارد. نگاه صریح و غم‌انگیز جویل، فضای جنگلی فیلم (که در ایالت واشنگتن فیلم‌برداری شد) و روایت ویل پاتون، همراه با جمله‌هایی که اغلب مستقیم از رمانکوتاه جانسون اقتباس شده‌اند، احساسی مشابه به شگفتی دربارهٔ طرح کلان جهان، کوچک‌گی زندگی انسانی و عظمت زمان و فضا که در رمانکوتاه جانسون بیدار می‌شود، منتقل می‌کند.

اما برای‌طرفداران منبع اصلی، فیلم‌سازی ضروری رویاهای قطار شاید چیزی را کم بگذارد. رمانکوتاه جانسون از «بندهای به‌نظر بی‌اهمیت» تشکیل شده بود که در این ظرف کوچک جای گرفت، همان‌طور که آنتونی دور در نقد کتاب نیویورک تایمز در سال ۲۰۱۱ نوشت: «تب‌های مختلف، حکایات حاشیه‌ای، یک تبعید چینی، یک کودک بزرگ با قلب ضعیف». در رویاهای قطار، اتفاقاتی می‌افتد، حتی تا آخرین صفحات، که به‌نظر می‌رسد به‌یکدیگر پیوند می‌خورند و نوعی پایان‌بندی را ارائه می‌دهند، اما هرگز این‌گونه نمی‌شوند. هنگام خواندن، حس می‌کنید که کنار گرانیر در تخت مرگ او می‌نشینید، همان‌طور که او نخستین داستان‌هایی را که به ذهنش می‌آیند بازگو می‌کند — افراد، تعامل‌ها و موقعیت‌هایی که بزرگ‌ترین تأثیر را بر او گذاشتند، صرف‌نظر از اینکه آیا توانست معنایشان را حل کند یا نه.

بنتلی و هم‌نویسنده‌اش گرِگ کوئیدار نسخهٔ سینمایی را بر روی بخش‌های متعارف‌ترین داستان متمرکز می‌کند. مهم‌ترین آن‌ها، ازدواج کوتاه‌مدت گرانیر در دههٔ سی‌سالگی‌اش با گلدیس است که در یک آتش‌سوزی جنگلی، به‌همراه دختر نوزادش کیت، در حین غیبت او از کار در تیم چوب‌برداری می‌میرد. این در فیلم، تقریباً تنها عامل محرک زندگی گرانیر است. ما صحنه‌های بازگشت‌زمانی بسیاری به اوضاع او با گلدیس و کیت می‌بینیم؛ کیت در نسخهٔ فیلم به‌صورت دو ساله (سن مناسب برای راه رفتن و گفتن بامزه) نشان داده می‌شود، برخلاف چهار ماهگی که در رمانکوتاه جانسون توصیف شده است. این تغییر کلیدی به دورهٔ کوتاه زندگی خانوادگی گرانیر اهمیت بیشتری می‌بخشد. در ابتدا که غم می‌کند، جانسون می‌نویسد که گرانیر «به کیت کوچک فکر کرد و بلند به خودش گفت: «او هنوز به یک جوانه رشد نکرده‌است».» سپس، همان‌طور که غم آرام می‌شود، گرانیر بیشتر به گلدیس فکر می‌کند تا به دخترش: «گاهی به کیت، آن بچهٔ زیبا، فکر می‌کند، اما نه به‌ طور مکرر. داستان او آن‌چنان غم‌انگیز نیست؛ او به‌اندازه‌ای که بیدار شد، حتی زنده نبوده است.» در فیلم، دختر کاملاً پر از شیرینی کودکانه است و گرانیر و همسرش او را «کیتی» می‌نامند.

بدیهی است که مرگ‌های کیت و گلدیس گرانیر را در رمانکوتاه شکل می‌دهند، اما نه به شکل خودآزاری مداوم و بازگشت‌های پیوسته «باید آنجا بود برای آن‌ها» که در فیلم دیده می‌شود. گرانیر کتاب در جهانی زندگی می‌کند که بسیاری از وقایع وحشتناک دیگر نیز رخ می‌دهند؛ اثرهایشان مبهم یا نامشخص است. دو داستان تند و جدایی‌پذیر که در فیلم کوتاه یا حذف شده‌اند، زندگی گرانیر را در رمانکوتاه نشانه‌گذاری می‌کنند. در یکی، جوان گرانیر با یک زاغی (یک «بومر»، همان‌طور که به این‌نوع گفته می‌شد) مواجه می‌شود که در حالتی وحشتناک در جنگل دراز کشیده است. این مرد می‌گوید توسط زاغی دیگر سرقت شده است، که «طناب‌های زانو» او را قطع کرده و او را برای مردن به‌دلیل گانگرین رها کرده. او به گرانیر اعتراف می‌کند که این زاغی قبلاً دخترعمه‌اش را مورد آزار جنسی قرار داده بود؛ او باردار شد، پدرش به‌دلیل این‌کار او را کتک زد («تا بچهٔ گداز را از رحم او بیرون بزند») و در نهایت مرد. این همان رویداد بود که این بومر را به ریل‌های قطار کشاند: «از آن زمان هیچ‌وقت در فاصله صد یارد از این ریل‌ها نبوده‌ام.»

دومین روایت دربارهٔ کوتنای باب — همسایه بومی گرانیر — که در فیلم به شخصیت دوست و هم‌پیمان سنتی فروشنده ایگناتیوس جک (نتانیل آرکان) تبدیل می‌شود. «کوتنای باب مردی ثابت‌قدم بود که همیشه از مشروبات الکلی خودداری می‌کرد و به‌طور مکرر در شهر کار می‌کرد، همان‌طور که گرانیر نیز می‌کرد، و سال‌ها یکدیگر را می‌شناختند»، می‌نویسد جانسون. ما به‌تازگی این مرد را می‌بینیم، و چند صفحه بعد، جانسون از مرگ او می‌نویسد. باب «شندی» — لیموناد لیمویی مخلوط با آبجو — را از دو رانچ کانادایی می‌گیرد و وقتی می‌شنود که می‌توانند این‌را بدون عواقب بنوشند چون عصاره لیمو اثر خود را خنثی می‌کند، باور می‌کند. برای اولین بار باب مست می‌شود و بر روی ریل‌راه‌آهن می‌خوابد، جایی که «توسط یک سلسله قطارها له می‌شود». در عصر بعد، «کوتنای باب برای یک ربع مایل در طول مسیر راه‌آهن پراکنده بود»، می‌نویسد جانسون.

مواجهه با زاغی، جوان گرانیر را که بی‌هدف بود، به مسیر درست می‌کشاند. داستان کوتنای باب شاید در زندگی گرانیر مهم باشد، چون یک فجایعی ناگهانی است که از هیچ‌جا می‌آید، همان‌طور که آتش‌سوزی برای خانواده‌اش شد. اما فیلم به‌دنبال یافتن معناهای ساده‌تر از این برخوردهاست؛ به‌طوری که روایت بومر و سرنوشت کوتنای باب حذف شود و صحنه‌ای اضافه شود که مردی سیاه‌پوست با تفنگ وارد کمپ چوب‌برداری می‌شود و کارگری را که می‌گوید برادرش را به‌دلیل رنگ پوستش کشته است، می‌کشد؛ این کار همان هدف فیلم را برآورده می‌کند.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *