
کلیشه اینکه کارتونها فقط برای بچهها هستند، در واقع خیلی جدید است.
مثل بیشتر چیزهایی که فرهنگ ما را از درون فاسد میکنند، ریشه این موضوع را میتوان در دهه نفرینشده ۱۹۸۰ پیدا کرد. شل کردن قوانین تبلیغاتی توسط دولت رونالد ریگان باعث شد تلویزیون کودکان به رژهای از تبلیغات انیمیشنی اسباببازیها تبدیل شود که هدفشان فقط فروش به بچهها بود و چیز دیگری نه. در حالی که انیمیشن پیش از آن، (به طور کلی) رسانهای محترم و مناسب برای خانوادهها بود، این دوره بود که شهرت انیمیشن، حداقل در غرب، برای همیشه تغییر کرد.
قبلاً، انیمیشن رسانهای برای همه سنین بود؛ چیزی که کل خانواده میتوانست از آن لذت ببرد. البته کارتونهایی برای بچهها وجود داشت، اما آثاری مثل لونی تونز و غیره اغلب در سینماها برای همه نمایش داده میشد. بعد دهه ۱۹۸۰ از راه رسید. ناگهان، کارتونها به زبالههای ارزانقیمتی تبدیل شدند که شرکتهای اسباببازی برای مخاطبان اسیر و بیمغز تولید میکردند؛ کسانی که فقط به دنبال فیگورهای اکشن جدید بودند. باید یک دهه دیگر میگذشت تا رنسانس دیزنی انیمیشن را دوباره به عنوان رسانهای محترم تثبیت کند، اما آسیب وارد شده بود.
از آن زمان، انیمیشن به محله «چیزهای بچهگانه» تبعید شده است. از زمانی که دیو و دلبر در سال ۱۹۹۱ به طور شگفتانگیزی برای «بهترین فیلم» در اسکار نامزد شد، در ۳۴ سال بعد فقط دو فیلم انیمیشنی در همین دستهبندی نامزد شدهاند: بالا در سال ۲۰۰۹ و اسباببازی ۳ در سال بعد. آنچه این موضوع را حتی عجیبتر میکند، این است که انیمیشن خیلی قبلتر از این «بزرگ شده» بود. خیلی قبلتر از اینکه سیمپسونها در اوایل دهه ۱۹۹۰ به بزرگترین برنامه تلویزیونی تبدیل شود.
در واقع، اولین کارتون برای بزرگسالان تقریباً ۳۰ سال قبل از سیمپسونها آمد؛ یک کمدی انیمیشنی دیگر که جهان را تسخیر کرد.

پس، اولین کارتونهای هدفگذاریشده برای بزرگسالان چه بودند؟
امروزه ممکن است عجیب به نظر برسد، اما فلینستونها در زمان خود انقلابی بودند.
از اولین پخششان در سال ۱۹۶۰، ایده پشت خانواده برجسته بدراک این بود که نسخه انیمیشنی از کمدیهای موقعیتی دهه قبل بسازند؛ برنامههایی که تلویزیون را فتح کرده و میلیونها بیننده جذب کرده بودند. این سرگرمی خانوادگی نبود به این معنا که برای بچهها باشد و والدین با زحمت تحملش کنند (هرچند کمی)، بلکه برعکس بود. داستانها و بسیاری از دیالوگها چیزهایی بودند که بزرگسالان میتوانستند با آنها ارتباط برقرار کنند، در حالی که انیمیشن به اندازه کافی جذاب بود تا بچهها را سرگرم نگه دارد.
اگر برگردید و اپیزودهای اولیه برنامه را تماشا کنید، این را میبینید. دقیقاً مثل سریال سورنس نیست، اما اپیزودهای اولیه فلینستونها درباره زندگی روزمره یک خانواده متوسط است. بحران میانسالی، اختلافات اتحادیه، حفظ ازدواج پس از ۱۵ سال و دو بچه کوچک. البته شوخیهای بصری با پلیتهای انیمیشنی وجود داشت که کارهایی انجام میدادند که پلیتهای معمولی نمیکنند، اما بر پایه همان بنیانهای خانوادههای تلویزیونی آن زمان ساخته شده بود. با این حال، این جهانی بود که بچهها هم میتوانستند به آن دسترسی داشته باشند. تا اوایل دهه ۱۹۷۰ طول کشید تا پروژه انیمیشنیای بسازند که اینطور نباشد.
تا اواخر دهه ۱۹۶۰، دنیای پررونقی از کمیکهای زیرزمینی برای بزرگسالان سالها وجود داشت که حالا داشت چشمان خسته و کِهِش را به دنیای主流 باز میکرد. در سال ۱۹۶۹، کارگردان رالف بکشی یکی از این کمیکها به نام فریتز د کت را برداشت و فهمید اساس فیلم بعدیاش را پیدا کرده. تنها مشکل، گرفتن تأیید برای یک فیلم انیمیشنی درجه X بود. فیلمی که فهرستی از چیزهایی داشت که به سختی میتوانستید در هر فیلمی آن زمان ببینید: سکس صریح، مصرف مواد، فحاشی بیپایان، هر چه بگویید، هست. با این حال، به نحوی دیدگاه بکشی پیروز شد.
فریتز د کت در سال ۱۹۷۲ اکران شد و پدیدهای در باکس آفیس بود؛ یکی از پرفروشترین فیلمهای درجه X زمان خود شد و ثابت کرد که مخاطب پررونقی از بزرگسالان برای سرگرمی انیمیشنی وجود دارد.
دیدگاهتان را بنویسید