«نباید اجازه پنهان شدن بدهید»: دادستان گلدن استیت کیِلِر دربارهٔ جستجوی بی‌وقفه برای این قاتل دسته‌جمعی

«نباید اجازه پنهان شدن بدهید»: دادستان گلدن استیت کیِلِر دربارهٔ جستجوی بی‌وقفه برای این قاتل دسته‌جمعی

ثین هو کتاب خود با عنوان «The People vs the Golden State Killer» را به‌عنوان بخشی از «سه‌گانه» می‌داند، پس از دو کتاب دیگر که توسط نویسندگان مختلف نوشته شده‌اند.

«نباید اجازه پنهان شدن بدهید»: دادستان گلدن استیت کیِلِر دربارهٔ جستجوی بی‌وقفه برای این قاتل دسته‌جمعی
ثین هو. عکاسی: جیمی کینگام

پیش از اینکه جوزف دی‌آنجلو، کهنه‌نویس ۷۴ ساله نیروی دریایی و افسر پلیس پیشین، مسئولیت جنایات خشن خود را در دادگاه بپذیرد، دادستان ثین هو درخواست خاصی از قاضی نظارت‌کننده بر محاکمه داشت. او می‌خواست جهان چهره قاتل را ببیند.

سال ۲۰۲۰، اولین سال پاندمی، و قوانین فاصله‌گذاری اجتماعی و استفاده از ماسک به‌صورت کامل در جریان بود. اما هو خواست که دی‌آنجلو—آدمی که به‌عنوان گلدن استیت کیِلِر شناخته می‌شود و در طول بیش از ده سال حکومت ترور در سرتاسر کالیفرنیا چهره‌اش را مخفی کرده بود—در حین پذیرش گناه‌اش ملزم به استفاده از یک پوشش شفاف بر روی صورت شود.

«وقتی او سرانجام برای پذیرش مسئولیت در حضور قربانیان و بازماندگانی که زندگی‌شان را بی‌توجهی به هم ریخته‌اند، به دادگاه می‌آید، نباید اجازه داشته باشد همچنان پشت ماسکی که تمام عمرش استفاده کرده است، پنهان بماند»، هو در کتاب جدید خود به نام The People vs the Golden State Killer، به قاضی گفت.

در این کتاب، هو که اکنون دادستان شهرستان ساکرامنتو است، داستان تحقیق و دستگیری دی‌آنجلو را به‌صورت جامع بیان می‌کند و نقش خود را در یکی از بزرگ‌ترین پیگردهای کیفری در تاریخ ایالت شرح می‌دهد.

دی‌آنجلو یکی از سرسخت‌ترین جنایتکاران کالیفرنیا بود. از سال ۱۹۷۴ تا ۱۹۸۶، او خود به‌اعتبار خود بیش از صد سرقت مسلحانه در درهٔ مرکزی ایالت انجام داد و حداقل ۵۱ مورد تجاوز و ۱۳ قتل از ساکرامنتو تا شهرستان اورنج ارتکاب کرد. او محله‌ها را تعقیب و ترور می‌کرد، به خانه‌ها نفوذ کرده، زنان و دختران را تجاوز و شکنجه می‌کرد و زوج‌ها و زنان را در تخت‌خوابشان به قتل می‌رساند. در بخشی از این دوره، او به‌عنوان افسر پلیس خدمت می‌کرد. و او فرزندان خود را در همان جامعه‌ای که یک‌بار هدف‌گیری کرده بود، بزرگ کرد.

این جنایات تقریباً نیم‌قرن بی‌پاسخ ماندند. در سال ۲۰۱۸، مقامات با به‌کارگیری تکنیک نوین DNA تحقیقاتی، دی‌آنجلو را به‌عنوان قاتل و تجاوزگر شناسایی کردند. دو سال پس از دستگیری‌اش، او گناه‌پذیری کرد و به حبس ابد بدون امکان آزادگی مشروط محکوم شد.

هو جزئیات جدیدی از لحظات پس از دستگیری دی‌آنجلو، تعاملات او با بازپرسین در اتاق بازجویی، و گفت‌وگوهای در پارکینگ بین دادستان‌ها و وکلای مدافع عمومی دربارهٔ درخواست گناه‌پذیری دی‌آنجلو را فاش می‌کند.

این کتاب همچنین به تأثیرات ویرانگر جنایات دی‌آنجلو می‌پردازد—پدری که پس از قتل دخترش توسط دی‌آنجلو، جشن‌های تولد و تعطیلات را متوقف کرد، و زنان جوانی که در خانه‌های خود مورد تجاوز قرار گرفتند و خانواده‌هایشان به آن‌ها دستور دادند هرگز دربارهٔ آنچه برایشان رخ داده است، نگوید.

در مصاحبه‌ای با گاردین، هو دربارهٔ کتاب The People vs the Golden State Killer و تلاشش برای «از بین بردن راز هیولای پشت ماسک و کنار زدن اسطوره‌های مخفی‌کنندهٔ اعمال او» صحبت کرد.

این مصاحبه برای کوتاه‌سازی و وضوح، ویرایش شده است.

جرایم گلدن استیت کیِلِر چگونه بر کالیفرنیا، از جمله جوامعی که او به‌طور مکرر به آن‌ها حمله کرده و نظام قضایی، تأثیر گذاشتند؟

می‌توانید اثر را در نرده‌های نصب‌شده بر پنجره‌ها و درهای جوامعی که او بارها به آن‌ها حمله کرده است، ببینید. شخصی به من گفت که خانواده‌اش در این دوره روی سقف می‌خوابیدند. من یک امضای کتاب در ساکرامنتو داشتم و زنی آمد و گفت: «وقتی او دستگیر شد، برای اولین بار در ۴۰ سال، توانستیم با پنجره‌ها باز بخوابیم.»

تکنیک نوآورانه‌ای که برای دستگیری او به کار گرفته شد «ژنتیک تحقیقاتی» نام دارد. ما همراه با دیگر نهادهای پلیسی از سراسر جهان، تقریباً ۱۰۰۰ پرونده سرد را با استفاده از این تکنیک حل کرده‌ایم. این روش به‌طور اساسی تحقیق در پرونده‌های سرد را دگرگون کرده است.

هدف شما از نوشتن این کتاب چه بود؟

وقتی که اولین بار به این پرونده اختصاص داده شدم، کتاب میشل مک‌نامارا دربارهٔ گلدن استیت کیِلِر با عنوان «I’ll Be Gone in the Dark» را خواندم. متأسفانه، او پیش از دستگیری او درگذشت. سپس پل هولز—همکار و دوست من—کتابی در مورد چگونگی دستگیری دی‌آنجلو با این تکنیک نوشت. کتاب من اولین کتابی است که به‌صورت جامع به تحقیق، دستگیری و پیگرد قضایی می‌پردازد. من آن را سومین جلد از سه‌گانه می‌نامم.

ژانر «حقیقت‌پژوهی» معمولاً بر جنایتکار و جنایات تمرکز می‌کند. کتاب من به‌جای آن بر مأموران قانون که هرگز جستجوی او را متوقف نکردند، متمرکز است. و بر قربانیان و بازماندگان، صدای آن‌ها را برجسته می‌کند. این برای من اهمیت داشت.

چگونه به نوشتن دربارهٔ تجارب آن‌ها با حساسیت نزدیک شدید؟

در ابتدا با قربانیان صحبت کردم. این برای من مهم بود تا صدای آن‌ها، کلمات و احساساتشان را بر روی کاغذ بیاورم. دوم این که وقتی دربارهٔ یک قاتل سریالی و یک تجاوزگر سریالی مانند گلدن استیت کیِلِر می‌نویسید، نمی‌توانید از بررسی واقعیت‌های پرونده اجتناب کنید. اما به‌نظر من رویکرد من (بدون بهره‌کشی) بود. جزئیات را ارائه دادم، اما از پرداختن به تمام جزئیات دقیق خودداری کردم.

نگاهی اجمالی ارائه دادم، اما عمیقاً به آن نپرداختم و در آن غوطه‌ور نشدم.

آیا لحظه‌ای خاص در این پرونده برای شما برجسته است؟

اولین قربانی تجاوز جنسی در ساکرامنتو، فیلیس هِنمان بود. وقتی که به این پرونده اختصاص داده شدم، این اولین پرونده‌ای بود که خواندم. او در آن زمان ۲۳ ساله بود. اولین باری که در دادگاه حاضر شدم، این زن به سوی من آمد. او حدود شصت سالگی داشت، موهایش خاکستری، عینک ضخیم شبیه بطری نوشابه، لبخند گرمی داشت، اما می‌توانستم درد را بر چهره‌اش ببینم.

او می‌گوید: «سلام، نام من فیلیس است. من قربانی شمارهٔ یک هستم.» و وقتی دست او را گرفتم، حس کردم که از میان زمان و فضا دست می‌رسم. چون تصور من از او یک زن ۲۳ ساله بود، اما اکنون با زن سالخورده‌تری صحبت می‌کردم. می‌توانید درد را که خطوط صورت او را در طول سال‌ها حک کرده، ببینید. من با فیلیس دوستی برقرار کردم.

در اواخر پرونده متوجه شدم که او در حال مبارزه با سرطان است و نمی‌تواند در دادگاه حضور پیدا کند… اما تمام سایر قربانیان از او حمایت کردند. دو ماه پس از صدور حکم، من در سراسر اتاق به او نگاه می‌کنم و می‌بینم که چشمانش درخشش خاصی دارد. برای اولین بار در ۴۰ سال، او توانست یک نوع عدالت را به‌دست آورد. فیلیس سه ماه پس از آن درگذشت.

وقتی امروز به این پرونده فکر می‌کنم، دیگر به او فکر نمی‌کنم؛ به او فکر می‌کنم. به پایان‌بندی و عدالت که توانستیم برای تمام این قربانیان فراهم کنیم، فکر می‌کنم.

به‌نظر شما چرا دی‌آنجلو در نهایت تصمیم به پذیرش گناه و اعتراف به جنایات خود گرفت؟

بار سنگین جرم به‌صورت گرداب بر او می‌چرخید. اگر موضوع به دادگاه می‌رفت، همه این افراد شهادت می‌دادند، تمام رازهای تاریکش فاش می‌شد. او کنترل مطلق خود را از دست می‌داد و همه چیز—از دوران کودکی‌اش، از سوزن‌پیکرهٔ غیرمعمولاً کوچک‌اش، تا ناکامی‌های روابطش—همگی برملا می‌شد. این نهایت از دست دادن کنترل است. به‌نظر نمی‌رسد که او بتواند از از دست دادن کنترلی که پیش‌تر تجربه کرده بود، بیشتر تحمل کند.

چگونه توانست به‌صورت دوگانه زندگی کند؛ یک طرفی که به زنان و دختران حمله می‌کرد و مردم را در تخت‌خوابشان قتل می‌کرد و طرف دیگر که پدر و عمو و همکار مورد احترام بود؟

او یک دستکار ماهر است. او مردم را دستکاری می‌کند. می‌تواند این جنبه‌ها را در ذهن خود جداگانه نگه دارد. او قادر به انجام این کارها بود. وقتی اولین بار جنایات خود را ارتکاب کرد، افسر پلیس بود؛ او ماسکی بر چهره‌اش داشت. نشان، یونیفرم، همه این‌ها ماسک بودند؛ و خانواده‌اش نیز یک ماسک بود.

در زیر آن ماسک، چیزی جز یک هیولا نبود که عاشق کنترل و دستکاری مردم برای به دست آوردن حس قدرت بود. او پیچیدگی خدایی (God complex) داشت. می‌خواست بر مردم سلطه داشته باشد و همیشه در کنترل باشد. این دقیقاً همان اوست.

نظام عدالت از زمان ارتکاب این جنایات چه تغییراتی کرده است؟

امروز ارگان‌های مختلف اجرای قانون کمتر در جدایی‌های خود ایستاده‌اند. ما اکنون ارتباط بیشتری با یکدیگر داریم. دیگر آن‌قدر منزوی نیستیم.

و سپس تمام پیشرفت‌های علم DNA و علوم قانونی را در نظر بگیرید. اگر به این فکر کنید، دیگر نمی‌توانید در این دوران اینگونه جرایم را مرتکب شوید؛ زیرا همه‌جا دوربین‌های نظارتی، دوربین‌های Ring، و گوشی‌های هوشمند وجود دارد.

چه پیامی را از این پرونده امید دارید که عموم مردم دریافت کنند؟

پایداری روح انسان. بسیاری از این افراد تارهای زندگی خود را پاره‌پاره کردند. آن‌ها سال‌ها با درد و تردید زندگی کردند؛ با مصرف مواد مخدر، الکل و روابط شکست‌خورده مواجه شدند. اما در نهایت توانستند عدالت و آرامشی برای خود فراهم کنند و دردشان را به قدرت تبدیل کنند.

افرادی مانند گلدن استیت کیِلِر که دوران کودکی دردناکی داشته‌اند، همچنان انتخاب می‌کنند. نجات‌یافته‌گی گِی هاردوک در بیانیه تأثیرگذار خود گفت: «شما ما را تجاوز کردید، ما را مورد حمله قرار دادید. ما فکر می‌کردیم که می‌میریم. اما ما در مقابل تبدیل شدن به قاتلان سریالی و هیولاها، به‌جای این کار نرفتیم. این انتخابی است که شما کردید». و به‌نظر من این دوگانگی است. سؤال این است که آیا ما محبت را درآغوش می‌کشیم یا نفرت را؟ آیا نور را می‌پذیریم یا تاریکی را؟ آیا نیکی را می‌پذیریم یا شر؟ این‌ها انتخاب‌های روزانهٔ ما هستند.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *