آیا همنت یک اثر هنری بزرگ است یا صرفاً بهرهبرداری تجاری از غم؟ این مسأله پیچیده است.
نوشتهٔ کنستانس گرادی

فیلم تازه شاعری و سوگواری شلوئه ژائو به نام Hamnet، که بر پایه رمان مگی اوفرل ساخته شده، از زمان انتشار نخستین در جشنواره امسال، بهعنوان یکی از نامزدهای اسکار بر سر صحنه قرار گرفته است. اما همانطور که این اثر در طول هفتهٔ شکرگزاری به سینماهای عمومی رسید، روایت جدیدی با سؤال اساسی به وجود آمد: آیا این فیلم که حول مرگ دردناک پسر یازدهسالهٔ شکسپیر و نوشتن Hamlet میچرخد، مدیتی عاطفی دربارهٔ غم و قدرت هنر برای کمک به پردازش آن است؟ یا صرفاً نمایشگری کمارزش و دستکاریگرانهای است؟
چیزی در نیروی خالص احساسی که Hamnet در سالنهای پر از تماشاگران گریهکننده برمیانگیزد، بهنظر میرسد باعث میشود نقادان به همانقدر که تحت تأثیر قرار میگیرند، مشکوک نیز باشند.
««همنت» حس عنصری دارد»، سرخط نقد جستین چانگ در نیویورکر. اما آیا این تنها یک «پُرن» غم بسیار مؤثر است؟» در خود نقد، چانگ اقرار کرد که فیلم را با چشمانی «از اشک پوشیده، که با نیرویی سیلابی بهدست آمده بود، هم تردیدش را فروکش کرد و هم دوباره زنده کرد» تماشا کرده است.
در نیویورک تایمز، الیسسا ویلیسون، که پیشتر در Vox کار میکرد، Hamnet را «آتشین، سوزان و سرشار از احساس» توصیف میکند. این تحسین همراه با هشدار است: «این مقدار حرارت میتواند دشوار باشد، اگر بدون سرزنش به عاطفیگری کشیده نشود. در چند صحنه، ژائو نمیتواند یا نمیخواهد آن را تحت کنترل نگه دارد. …بخشهایی از فیلم که بهدقت زیبا پر هستند تا حد سرریز، گاهی توسط حس اندک زیاد، یک شات یا انتخاب کارگردانی که کمی بیش از حد دلپذیر است، تخفیف مییابند.»
یک نکتهٔ تعجببرانگیز
شکسپیر طرح Hamlet را از منابع دیگری اقتباس کرد، همانطور که برای اکثر نمایشهای خود این کار را انجام داد. اما یک تغییر بزرگ اعمال کرد. در منبع اصلی Hamlet، دانمارکی غمگین دلایل قویای برای وانمود به دیوانگی دارد. داستان از کودکی او آغاز میشود و او مجبور است در دربار عموی خونکش خود مخفی بماند تا زمانی که بالغ و قدرتمند شود و دشمن خود را شکست دهد. او برای سالها بهعنوان یک بازی طولانی وانمود به دیوانگی میکند تا عمویش فکر کند تهدیدی برای او نیست و جان او را نجات میدهد.
طبق توضیحاتی که محقق شکسپیر، استیفن گرینبلات، ارائه میدهد، شکسپیر بهسادگی همان روایت سادهوار را نادیده گرفت. Hamlet شکسپیر هیچ دلیل واضحی برای تظاهر به دیوانگی ندارد. انگیزههای او مبهم است، بهنظر میرسد برای خودش هم بهانداز همانند ما نامشخص است. این راز است که «هملت» را به شخصیتی با پیچیدگی عمیق تبدیل میکند. با نابودی داستان، شکسپیر شخصیتی ماندگار خلق کرد.
وقتی Hamnet را تماشا کردم، تماشاگران در بیش از یک صحنه با صدای واضحی اشک میریختند. من نیز اشک میریختم. احساس میکردم عاطفاً خستهام، گویی از یک کاتارسیس عمیق عبور کردهام. با این حال، کمی نسبت به این واکنش فیزیکی و فراوانی محتاط شدم. مطمئن نبودم که آنچه میبینم بهطرز پیچیده و سازنده من را تحت تأثیر میگذارد یا فقط بر حقیقت ناگوار انسانی، یعنی مواجهه با مرگ، که همگی نهایتاً تجربه میکنیم، نواهای ناهماهنگ مینوازد.
بهطور کلی، سؤال من این بود: آیا میتوانیم به غم اعتماد کنیم وقتی بهصورت ساده و خالص به ما نشان داده میشود؟ آیا مشاهدهٔ سوگواری بیدستساز میتواند چیزی به ما بدهد؟
بهطور طنزآمیز، این سؤال در قلب «هملت» شکسپیر جای دارد، نمایشی که از شدت بروزهای افراطی غم، میپرسد که آیا این بیانیهها اصیل هستند یا دستکاریشده.
در میان هر دو «هملت» و مناظرهٔ «همنت» مسألات اساسی دربارهٔ نحوهٔ مواجهه با مسئلهٔ مرگ و دلیل نیاز انسانها به هنر مطرح است. هنر چگونه و چرا ما را تحت تأثیر میگذارد؟ وقتی غم را نشان میدهد، چه میآموزیم؟ چه چیزهایی برای اینکه اثر هنری شایسته باشد لازم است؟
بودن یا نبودن؟
بخشی از قدرت عظیم Hamnet، و همچنین بخشی که میتواند حس کمی ساختگی به آن بدهد، این است که شخصیتهای آن را بیشتر بهعنوان کلیشهها مینگرد تا بهعنوان افراد ویژه.
ژائو بهطور گسترده دربارهٔ علاقهٔ خود به بررسی تعادل یین‑یانگ در آثارش صحبت کرده و Hamnet نیز استثنا نیست. او در مصاحبهای با واشنگتن پست در نوامبر گفت: «کل داستان دربارهٔ زندگی در تنش بین قطبیهای ناممکن است». «زندگی و مرگ. بودن یا نبودن. غم تو را در گذشته نگه میدارد، اما زمان تو را به جلو میکشد». در فیلمهای اخیرش، ژائو خود را با چالشی مواجه میکند تا «این شعور زنانهای را احیا کند که بهنظر من برای هزاران سال در تمدنمان از بین رفته و در خودم نیز بهدلیل عدم احساس امنیت برای آشکار کردن آن در جهان، سرکوب شده بود.»
در Hamnet، شعور زنانه توسط آگنس هاتیوی، همسر شکسپیر، نمایان میشود. (امروزه او را آنی مینامیم، اما در زمان شکسپیر نامها همانگونه که امروز استاندارد شدهاند، منظم نبودند — بنابراین همنت و هملت، که در متنی مقدماتی به ما میگوید، در قرن شانزدهم بهعنوان نامی یکسان شناخته میشدند.) آگنس که با شدت ناآرام توسط جسی باکلی به تصویر کشیده شده، دختر یک جادوگر جنگلی است. او را میبینیم که در میان ریشههای عظیم و مرطوب، که شبنم بر آن میچکد، پنهان شده است؛ ما او را میبینیم که یک باز خشمگین را مهار میکند و به فرزندانش دانش مخفی از گیاهان را آموزش میدهد. هنگامی که فرزندانش در خطر میافتند — و همانطور که همنت ادامه مییابد، فرزندان آگنس همواره در معرض خطر بهنظر میرسند — او با نیروی عمیق و عنصری فریاد میزند، گویی فریادهایش را از دلزمین میکشد و از طریق بدنش به بیرون میتاباند.
آگنس نمایانگر آنچه زنانگی، زمین، عاطفگی و تغذیه است. در مقابل، ویل (شکسپیر، اما تا انتهای فیلم با این نام شناخته نمیشود) مردانه، شهری، فکری و برازنده است. پل مسکل که نقش او را بازی میکند، احساساتش را پشت چشمانش نگاه میدارد و آنها را به شعر خود مینگهدارد. آگنس او را به لندن میفرستد تا بهعنوان شاعر به پتانسیل خود برسد، اما او در استراتفورد کوچک میماند، جایی که میتواند به جنگل متصل باشد. او نماد شهر، هنر و تمدن است؛ او نماد طبیعت، وحشیگری و جادو است.
این ارتباطات نمادین میتوانند زندگی عاطفی شخصیتها را عمیق و ابتدایی حس کنند. وقتی ابتدا ملاقات میکنند و ویل بهتاکیدی بیش از حد به وزن ایامبیک سوناتهای عاشقانه میکوشد، آنها تماماً عاشقهای جوانی هستند که تازه شروع به داد و ستد میکنند. وقتی غم میکشند، ما تماماً در غمتان هستیم. به همین دلیل است که آگنس به این شکل فریاد میزند؛ به همین دلیل است که شعرهای سوگواری ویل میتوانند هنوز ما را تحت تأثیر قرار دهند.
با این حال، شخصیتهایی که اینقدر معنی نمادین را در خود دارند، گاهی احساس میکنند که بهعنوان افراد واقعی شناخته نمیشوند. هر اتفاقی که برایشان میافتد باید با یک قلممو گسترده نقاشی شود. جزئیات ریز و نامحسوس بهنظر میرسد درهم میشوند.
بخش فیلم که بیشترین گریهها را برانگیخته میکند، زمانی است که همنت در آغوش مادرش میمرد، در درد و کشیدگی، قربانی طاعون. مرگ او بهطوری عاری نشان داده میشود که گویی تقلب است. طبیعتاً دیدن مرگ یک کودک در درد وحشتناک باعث اشک میشود. طبیعتاً دیدن صدای فریاد مادرش از غم نیز اشکآور است. چرا نباید اینگونه باشد؟ چه کسی نمیگرید؟ هنر در اینجا کجاست؟
همچنین، در صحنهٔ نهایی فیلم، چیزی شبیه به کیتش وجود دارد: صحنهای که آگنس پس از چهار سال از مرگ پسرش، در نهایت Hamlet را میبیند و میبیند چگونه این اثر به هر دو، او و ویل، اجازه میدهد که غمکشیده شوند.
از یک سو: چه عظیمی است. این یک گواهی بر قدرت هنر است که بهما کمک میکند تا با مشکل عظیم انسانی غم مقابله کنیم و تمام احساسات دیگر که بیشتر از ظرفیت کوچکبدنمان میگیرند، روبرو شویم.
از سوی دیگر: چقدر سطحی است که یک نمایش بزرگ و پیچیده چون Hamlet را بهعنوان یک ابزار کارآمد، یک وسیلهٔ کاتارسیس عاطفی، یا یک ضد افسردگی زیبا تصور میکند. آیا این اثر بزرگتر نیست؟
اما در نهایت، چه چیزی بزرگتر از غم است؟
پوششها و لباسهای رنج
سؤال دربارهٔ اینکه غم چگونه باید بهنظر برسد…
در آغاز نمایش، مادر هملت، گرترود، به او میگوید که باید از سوگواری شدید بر سر مرگ پدرش دست بکشد. آیا او تا بهحال نفهمیده که همهٔ مردم پدرشان میمیروند؟ چرا گویی این فقدان تنها برای او خاص است؟
هملت به عنوان واکنش اعتراض میکند که او تظاهر نمیکند. پوشیدن سیاه و گریه دائمی چیزهایی است که هر کسی اگر نقش بازی میکند انجام میدهد، او میپذیرد، اما بهنظر میرسد حقیقت را میگوید. او میگوید: «اما من در آنچه که عبور میکند، دارم»، «اینها تنها پوشاک و لباسهای رنج هستند».
با این حال، همانطور که نمایش ادامه مییابد، هملت بارها به این ایده باز میگردد که یک راه درست و یک راه نادرست برای سوگواری وجود دارد و شاید کسی، شاید خود او، این کار را بهدرستی انجام نمیدهد. یا بیش از حد غم میکشد یا شاید بهکافیاش نیست.
هملت گرترود را شریر مینامد زیرا بیش از یک ماه صبر نکرده است تا با برادر مردهٔ شوهرش ازدواج کند. او بازیگرانی را برای خواندن یک مونوپولوگ سوگواری استخدام میکند و سپس وقتی آنها کارشان را بیش از حد خوب انجام میدهند عصبانی میشود: چگونه ممکن است بازیگرها بتوانند بر روی غم ساختگی اشک ببارند، در حالی که هملت حتی نمیتواند خود را بهگونهای تحریک کند که مرتکب قتل بهدلیل غماش شود؟ وقتی او برادر اوفیلیا، لارتس، را میبیند که با او به قبر مینشیند، هملت لارتس را متهم میکند که بهانداز او نمیداند. او برای اوفیلیا حتی میتوانست یک تمساح بخورد، اما فکر نمیکند لارتس همین کار را میکند.
همیشه واضح نیست که آیا هملت دربارهٔ غمش بهصراحت با ما در مخاطب صدق میکند یا نه. او میگوید که در اندوهش کهن و عقلانی است و وقتی نقش دیوانگی میگیرد، در واقع تظاهر میکند. اما گاهی بهنظر میآید هملت بهانداز آنچه میگوید، کاملاً عاقل نیست؛ گویی غمش برای ذهن او بیش از حد بزرگ شده است.
ما هرگز از نمایش پاسخی صریح برای این نکات پیدا نمیکنیم: آیا واقعاً هملت دیوانه است؟ چرا برای انتقام پدرش بهقدر اینچنین طول میکشد تا انجام دهد؟ آیا او بهدرستی سوگواری میکند؟ هملت نمایشنامهای نیست که به سؤالهای خود پاسخ دهد. بخشی از این به این دلیل است که شخصیتهای ژائو الگو هستند، در حالی که شخصیتهای شکسپیر بهطور عمیق، شخصی و منحصربهفرداند.
هملت بهعنوان یک پرترهٔ دقیق و واضح از یک شخصیت، طرز فکر ما دربارهٔ شخصیت انسانی را تغییر داد. این اولین اثر بزرگ غربی است که خود را بهعنوان چیزی ناهمگن، نیمهتکمیل، پارهپاره و متناقض مطرح میکند؛ تمام نیروهای روانی که یونانیان بهصورت خدایان بیرونی میدیدند، اکنون بخشی از دنیای داخلی طوفانی هملت شدهاند. هملت تمام ما را در غم نشان میدهد زیرا او بهتمامی وجود خود دقیقاً همانطور که هست، غم میکشد.
بخشی از جدایی که منتقدان هنگام مقایسهٔ هملت و همنت مشاهده میکنند، تفاوت بین اثری هنری است که جهانشمول را در شخصی مییابد و اثری که میکوشد شخصی را در جهانشمول پیدا کند. این فرق مانند مقایسهٔ چاقوی جراحی و چکش بزرگ است.
باقیاش سکوت است
در قسمت نهایی Hamnet، آگنس از استراتفورد به لندن میرود و برای اولین بار یکی از نمایشهای ویل را میبیند: Hamlet. وقتی وارد تئاتر میشود، احساس خشم میکند و خود را فریفته میبیند که ویل مرگ پسرشان را به نمایش برای اینهمه مردم تبدیل کرده است. با این حال، همانطور که نمایش ادامه مییابد، او به آن تسلیم میشود و در نهایت در اشکها غوطهور میشود.
وقتی Hamnet را تماشا کردم، احساس شرمساری عجیبی نسبت به این صحنه داشتم. من «هملت» را دوست دارم؛ اما تمام جنبههای آن بهظاهر بیش از حد افراطی و ساختگی بهنظر میرسید، در کنار سادگی خشنکردن که دیدن یک کودک طبقه متوسط که بهعلت بیماری رایج میمیرد، باشد. تمام این شاهکارهای شاهنشاهی، دوئلها، سمپاشیها. تغییر لحن آنقدر شدید بود که برای من دشوار بود تا خود را به نمایش تسلیم کنم، همانطور که در ابتدا برای آگنس دشوار بود تا خودش را اینگونه بپذیرد.
در پایان، همانطور که آگنس، من نیز توانستم خود را به نمایش تسلیم کنم. اما پس از آن، احساس شرمساری نسبت به آگنس نیز در من بهوجود آمد. «هملت» آنقدر بازیگوش و تحریکبرانگیز است که آگنس ناگهان شبیه به شخصیتی از جهانی کجدست و سنگین شد. نمیتوانستم هر دو را بهصورت کامل همزمان در ذهنم نگهدارم.

بهنظر میرسد ایدهٔ ژائو این است که رستگاری کامل مرگ همنت تنها پس از آن میآید که آگنس بهطور کامل به نمایش تسلیم شود و سپس به آن افزوده شود: او به بازیگر نقش هملت که در حال نزدیک شدن به مرگ است نگاه میکند و دست دراز میکند تا دست او را بگیرد. سپس مخاطبان اطراف او، که همگی در حال گریه هستند، نیز دست میکشند تا دست او را بگیرند.
او به آنها نگاه میکند، تحت تأثیر و رستگاری یافته. «باقیاش سکوت است»، میگوید.
نمایش، همانطور که میبینیم، در آگنس چیزی را شفا میبخشد؛ چیزی که توسط مرگ پسرش همنت، شکسته شده بود، و همچنین نوعی غم را در بقیهٔ مخاطبان نمایش هم شفا میکند. اما آگنس در عوض چیز دیگری به نمایش میدهد — چیزی زنانه و فراطبیعی که ساختار کلاسیک مردانهٔ نمایش بدون او هرگز نمیتوانست بهدست آورد. از طریق او، فردی و کلی جهان بهیکدیگر میرسند و در تماس میشوند.
به اندازهای که این لحظه مؤثر است، به دلیل این است که همنت و هملت هر دو تجربههای عاطفی بسیار شدیدی هستند: میتوانید غم را در واکنش به غم دردناک احساس کنید، همانطور که ژائو برنامهریزی کرد.
این یکی از بینشهای بزرگ هملت است: ما نسبت به غم دیگران مشکوک میشویم؛ وقتی غم دیگران را در مقایسه با رنج وحشتبار خود میبینیم، ممکن است بهنظر ناصحیح و بیش از حد ابراز شده بیاید. هنر فناوریای است برای پر کردن فاصلهٔ بین تجربهٔ غم خودمان و دیگران — چیزی که به کاهش این شکاکیت کمک میکند. این باعث میشود که درد آگنس و غم و حسرنجانگیزی هملت را گویی احساس خودمان کنیم. اما کنار هم قرار دادن این دو، تضاد لحن ایجاد میکند که شکاکیت ذاتیمان را دوباره فعال میسازد. این موضوع را دشوار میکند که نپرسیم آیا چیزی در نحوهٔ نشاندادن غم توسط هر دو، هملت یا همنت، نادرست نیست؛ آیا هملت بیش از حد رمزی است یا همنت بیش از حد سختگیر و بیپرده است.
هملت، با هنر بینظیر خود و میراث سدهها، بهانداز قدرتمند است تا در برابر این لحظات تردید ایستادگی کند. اما همنت بهدلیل تازگی و صدای واضحروان خود زیر این وزن متزلزل میشود. تمام قدرت و انرژی فیلم از طریق نیروی خالص دردش بهوجود میآید؛ بنابراین اگر مخاطب دیگر بهآن باور نکند، چیز کمی برای ارائه دارد.
نمیدانم آیا Hamnet یک اثر هنری بزرگ است یا نه. من آنقدر به آن نزدیکم که بتوانم عینی قضاوت کنم. اما با وجود نقاط ضعفش، فکر نمیکنم که نیروی احساسیاش این عنوان را از دست بدهد.
دیدگاهتان را بنویسید