جنیفر لارنس در صحنهای از فیلم «عشقم، بمیر». عکس: کیمبرلی فرنچ/آسوشیتدپرس
عشقم، بمیر (Die My Love)
کارگردان: لین رمزی
نویسندگان: لین رمزی، اندا والش و آلیس برچ، بر اساس رمانی از آریانا هارویچ
بازیگران: جنیفر لارنس، رابرت پتینسون و سیسی اسپیسک
ردهبندی: ندارد؛ ۱۱۸ دقیقه
اکران در سینماهای منتخب از ۷ نوامبر
«اوه-اوه… موش پیدا کردیم.»
تنها چند ثانیه از درام روانشناختی جدید و عذابآور «عشقم، بمیر» گذشته است که کارگردان، لین رمزی، آنچه را که میتوانست صحنهای روستایی و دلانگیز باشد – زوجی جوان که خانه روستایی خود را با چشمانداز دشتهای وسیع و آفتابی در پسزمینه نظاره میکنند – با تیغ زنگزدهای از تهدید، از هم میدرد.
این موشها را جکسون (رابرت پتینسون) پیدا میکند؛ جوانی خوشمشرب اما ژولیده که عشقش، گریس (جنیفر لارنس)، را برای شروع زندگی مشترکشان به ناکجاآبادی در مونتانا آورده است. و موشها کوچکترین مشکل آنها – یا رمزی – هستند.
این زوج عاشق به خانهای کشاورزی و مخروبه نقل مکان میکنند؛ تصمیمی که هم دلایل عملی دارد (والدین جکسون، با بازی سیسی اسپیسک و نیک نولتی، در همان نزدیکی زندگی میکنند) و هم متوهمانه (شاید این فضای باز به گریس آزادی لازم برای نوشتن رمانش را بدهد). اما آنها به سرعت در گردابی از افسردگی خشونتبار فرو میروند.
اینکه جکسون یک بازنده بهشدت خودخواه است نیز کمکی نمیکند؛ او به محض به دنیا آمدن پسرشان، گریس را عملاً رها میکند و آنقدر نسبت به روابط خارج از ازدواجش بیقید است که بستههای کاندوم را همچون خردهنان در اطراف پخش میکند.
البته نوزاد و نیاز مداومش به مراقبت و توجه نیز حال روحی گریس را بهتر نمیکند، اما با پیش رفتن فیلم، مشخص میشود که رمزی تنها به ترسیم تصویری از افسردگی پس از زایمان علاقهمند نیست (حتی اگر این موضوع، محور اصلی منبع اقتباس فیلم، یعنی رمان اسپانیایی آریانا هارویچ در سال ۲۰۱۲ باشد).
چیزی فاسدتر و لاعلاجتر در مورد گریس و رابطهاش با دنیای بیرون وجود دارد – برخوردی ناخوشایند از خودشیفتگی و خودخواهی، شکنندگی و بیتوجهی – که دیدگاه رمزی را هدایت کرده و در نهایت آن را تیره و تار میکند. فیلمساز که قادر به رسیدن به هیچ چشمانداز روایی یا زیباییشناختی روشنی نیست، به ارائه تجربهای پر سر و صدا و خفهکننده متوسل میشود.
به گفته توزیعکننده، «عشقم، بمیر» نسبت به نسخهای که بهار گذشته در جشنواره فیلم کن به نمایش درآمد، دوباره تدوین شده است. اما هر تغییری که اعمال شده، بسیار جزئی به نظر میرسد، زیرا فیلم همچنان مانند یک کابوس تکراری و کلیشهای است. گرچه رمزی هرگز فیلمساز ظریفی نبوده، اما تاریکی باشکوهی که پیش از این در تمام آثارش از «مورورن کالار» تا «تو هرگز واقعاً اینجا نبودی» به تصویر کشیده بود، صادقانه و فراگیر به نظر میرسید – گردابهایی که از افتادن در آنها لذت میبردید.
اینجا اما همه چیز تصنعی است؛ از خانه روستایی که جلوی چشمانمان در حال فروپاشی است گرفته تا صدای وزوز مگسها در طراحی صدای آزاردهنده و تصاویر آتشسوزی در جنگل که ابتدا و انتهای سفر گریس را قاب میگیرند.
لارنس (چپ) و رابرت پتینسون در صحنهای از فیلم «عشقم، بمیر». عکس: کیمبرلی فرنچ/آسوشیتدپرس
در فیلمی کنترلشدهتر و کمتر عذابآور، بازی عمیقاً متعهدانه لارنس میتوانست بحث داغ سال باشد. اما او در اینجا خود را به میان گرگها انداخته و کارگردانش هیچ حمایت یا پوششی برای او فراهم نکرده است. اگر نتیجه اینقدر پراکنده، اینقدر بیپایان و اینقدر مضحک است، این همه عریان و وحشی شدن چه فایدهای دارد؟ این بازیگری مصداق بارز داستان «لباس جدید پادشاه» است؛ تلاشی پوچ و عریان شدن برای خود عریانی. و در این میان هیچکس، به جز اسپیسک که با مهارت از پس دیالوگهای مضحکی که به او داده شده برمیآید، سربلند بیرون نمیآید.
فیلم رمزی از جهات بسیاری یادآور نقطه ابهام دیگری در کارنامه لارنس است: فیلم «مادر!» ساخته دارن آرونوفسکی. اما در حالی که هر دو فیلم در ستاره اصلی، مضامین، لوکیشن خانه روستایی و لحظات بهخصوص آسیبزای مربوط به سینک ظرفشویی مشترک هستند، آرونوفسکی دستکم برای جنونش منطقی داشت.
برای شنیدن صدای موشهای فراوان این فیلم نیازی نیست گوش خود را به دیوار بچسبانید؛ صدای خشخش آنها کرکننده است و خدا میداند برای چه هدفی. بهتر است این خانه را به آتش کشید و از آن دور شد.
دیدگاهتان را بنویسید