بررسی «Silent Night, Deadly Night»: زنگ‌های خونی دوباره می‌زنند برای بازگشت یک مجموعه کم‌دیده

بررسی «Silent Night, Deadly Night»: زنگ‌های خونی دوباره می‌زنند برای بازگشت یک مجموعه کم‌دیده

یک بازسازی نسبتاً صیقلی از اسلشر بدنام ۱۹۸۴، قاتل تبر پوشیده در لباس بابا نوئل را در مسیرهایی می‌گذارد که می‌تواند طرفداران ژانر ترس را سرگرم کند، اما در پایان به دلیل فراوانی زیرخط‌های داستانی سنگین به‌نظر می‌رسد.

بررسی «Silent Night, Deadly Night»: زنگ‌های خونی دوباره می‌زنند برای بازگشت یک مجموعه کم‌دیده
از Cineverse

آمار فیلم‌های ترسناکی که موضوعشان کریسمس است، هر ساله افزوده می‌شود و توسط طرفداران ژانر لذت می‌برد، در حالی‌که دیگران به‌خوشی آن بی‌توجه می‌مانند. اما در سال ۱۹۸۴، تهدیدی برای اخلاق یولتید که حتی از فنجان‌های تعطیلات استارباکس جدی‌تر بود، اعتراضات شدیدی را برانگیخت. فیلم کم‌بودجه چارلز ای. سلیر جونیور «Silent Night, Deadly Night» در همان روز که «کابوس در خیابان الم» اکران شد، درآمد بیشتری نسبت به این اثر کلاسیک داشت. تبلیغات تلویزیونی برای ترساندن کودکان بی‌گناه محکوم شد؛ سیزکل و ابرت با ندرتی به‌یک‌صدا از کل این پروژه انتقاد کردند؛ تظاهرات عمومی رخ داد. واکنش‌های منفی به‌حدی بود که به‌زودی این فیلم از نمایش سینمایی کنار گذاشته شد — اگرچه این امر از محبوبیت نهایی آن در قالب‌های خانگی جلوگیری نکرد.

به‌چنین بود که تأثیر این ترسناک نیمه‌حرفه‌ای با کمی آماتور، به‌گونه‌ای بود که طی هفت سال آینده چهار دنباله تقریباً به‌صورت مستقیم‑به‑ویدیو به‌دست آورد، از جمله یکی که توسط کارگردان کلت‌نیک مونته هلمان ساخته شد و دیگری با بازی میکی رونی. بازساز رسمی سال ۲۰۱۲ با عنوان «Silent Night» تقریباً هیچ ارتباطی با نسخه اصلی جز داشتن یک قاتل پوشیده در لباس بابا نوئل نداشت. اکنون ما یک بازسازی جدید با عنوان «Silent Night, Deadly Night» داریم. این نسخه به‌دقت بیشتری به الگوی ۱۹۸۴ نزدیک است و نسبت به آن فیلم پیشرفتی دارد — اگرچه معیار بالایی برای مقایسه وجود نداشت — اما به‌طور کلی بسته‌ای مخلوط است.

بیلی چاپم دوباره به‌عنوان کودکی (لوگان ساویر) معرفی می‌شود که برای ملاقات با پدربزرگ پیرنش در یک خانه سالمندان می‌آید. این صحنه احساسی ناخوشایند ایجاد می‌کند، هرچند به‌اندازهٔ صحنه‌ای که در راه بازگشت اتفاق می‌افتد، کم نیست؛ زمانی که والدین بیلی توسط یک مهاجم تصادفی پوشیده در لباس بابا نوئل که پشت سر آن‌ها می‌چسبد، به قتل می‌رسند. سال‌ها بعد، بیلی به‌عنوان مرد جوانی مختل (روهان کمپبل) ظاهر می‌شود که صدای «دوست تخیلی» گوش می‌دهد و افراد مرده را می‌بیند… برخی از آن‌ها را به‌دستورات همان صدا به‌تازگی می‌کشد. او یک تنها‌نهادهٔ سرگردان است که از شهری به شهر دیگر می‌چرخد، یک گام جلوتر از پلیس، با راهنمای درونی (مارک اچسون) هدایت می‌شود. «چارلی» او را به تکلیف سالانه خود ملزم می‌کند: پس از هر قتل در ۲۴ روز پیش از کریسمس، تقویم آدونت را با اثر انگشت‌های خونی پر کند.

در تاریخ بیست دسامبر امسال، بیلی از محل یک قتل فرار می‌کند و به شهر هاکت، مینه‌سوتا می‌رسد. در آنجا، شغلی در فروشگاه «درخت جواهرات ایدا»، یک فروشگاه وسایل تزئینی جشن که مؤسسی که به‌نام ایدا بود، درگذشته است، به‌دست می‌آورد. اکنون این فروشگاه توسط همسر مهربان او، دین سیمز (دیوید لورنس براون) و دخترش پاملا (روبی مودین) اداره می‌شود. بیلی به پام جذب می‌شود، هرچند او سرکش است. خشم بیرونی او به همان سادگی که خشم درونی‌اش شعله‌ور می‌شود، او را وادار می‌کند تا افرادی که «بد» می‌دانند، تعقیب و کشته کند.

اولین مشتری محلی که او برای این سرنوشت انتخاب می‌کند، یک مشتری مسن (تام یانگ) است که با نشان دادن فلرت با پاملا، حسادت او را برانگیخته می‌کند، اگرچه او به‌نظر نمی‌رسد «بد» باشد. مهم نیست: چکش بیلی آماده می‌شود. بعدها قهرمان ما از یک زن پر سر و صدا در یک رینک هاکی خوشش نمی‌آید، سپس پس از کشف اینکه او در واقع یک نازی واقعی است — که در میان دیگران از همین دسته در «جشن سوم سالانه ‘من در حال رؤیای یک کریسمس سفید قدرتی هستم’» ردیابی شده بود — تعداد قتل‌های خود را به‌طور چشمگیری افزایش می‌دهد. شب پرکاری برای چکش اوست.

اگرچه نلسون پس از مقدمه داستان اصلی فیلم را رها می‌کند، این «Silent Night, Deadly Night» تا حدی به‌خوبی کار می‌کند. این نسخه در مهارت ساخت افزایشی دارد و عدم حضور سکس‌پلویتی بی‌فایده نسخه ۱۹۸۴ که در آن زنان ناگزیر به دویدن با نیم‌تنه می‌شدند، خوشایند است. همچنین خنده‌های سطحی فیلم ۲۰۱۲ که با لحن انتقادی، تند و cynical بود، نیز حس نمی‌شود. شخصیت اصلی کمپبل تفاوت زیادی با شخصیت او در «Halloween Ends» ندارد؛ خوشبختانه بیلی در مرکز این داستان جای دارد (در آن فرانچایزی که به‌نظر می‌رسید از بین می‌رود، شخصیت او حس می‌شد حواس‌پرتی نادرست از شخصیت‌هایی است که واقعا می‌خواستیم ببینیم، یعنی قهرمان جیمی لی کرتس و مانیاک مایکل مایرز).

اما این تجسم جدید از سری‌ای که اکنون پنج دهه را شامل می‌شود، در نهایت کمی گم می‌شود؛ به‌دلیل اضافه کردن ایده‌های بیش از حدی که توسعه نیافته‌اند. ابتدا هدف اساسی بیلی این است که زندگی‌ها را برای تحقق پیمان خود با «چارلی» قطع کند؛ فردی که در ابتدا ما فرض می‌کنیم توهم اسکیزوفرنی است. سپس می‌اندیشیم که «چارلی» می‌داند چیزهایی (مانند چگونگی دسترسی به خانه‌های قربانیان) که بیلی نمی‌داند، و به‌نظر می‌رسد نوعی انتقال روحی اساطیری در حال وقوع است. مسألهٔ جداگانهٔ کودکان ناپدید شده در این منطقه است که توسط یک «اسیرکننده» برده می‌شوند؛ لانهٔ او در اوج تاریک فیلم توسط بیلی و پاملا کشف می‌شود. بلافاصله پیش از این، اعترافی پر از فلاش‑بک‌های گذشتهٔ آن‌ها قرار دارد که به‌ظاهر فقط برای افزودن شمارش بیش از حد کشته‌ها در تریلر وارد شده است.

وقتی که می‌فهمیم «سرقت‌کننده» چه کسی است، به‌نظر نمی‌رسد تأثیری داشته باشد. به همان ترتیب، هویت اصلی «چارلی» در بهترین حالت مبهم است. اضافه شدن به انبوه دشمنان، دوست‌پسر سابق پاملا به نام مکس (دیوید تام‌لینسون)، یک پلیس است که در اطراف می‌چرخد و تهدیدی بیش از آنچه می‌تواند ارائه دهد، نشان می‌دهد. چندین قاتل زنجیره‌ای برای یک داستان بیش از حد است؟ شاید فیلمنامه نلسون با این افراط لذت برده باشد. در عوض، این به‌نظر می‌رسد که محاسبه‌ای نادرست و گیج‌کننده باشد، گویی او ایده‌های چندین قسمت «Silent» داشته و سپس با تأخیر تصمیم گرفته همه آن‌ها را در یک بستهٔ نامتوازن فشرده کند.

با این حال، فیلم به‌اندازهٔ کافی پویا و رنگارنگ است و خون‌آلویی کافی دارد تا طرفداران ژانر را پس از چندین مرگ نسبتاً محدود در ابتدای فیلم راضی کند. (هر مرگ با یک عنوان فصل قرمز رنگ روی صفحه پیش از آن همراه است؛ مثلاً «کشتن مادر پرستار».) تولیدی که در منیتوبا فیلم‌برداری شده، عکاسی گستردهٔ زیبا توسط نیک جونکرسفیلد، مشارکت‌های طراحی خلاقانه و موسیقی مؤثر توسط سه‌گانهٔ همکارانه Blitz//Berlin دارد. در تحولی خوشایند نسبت به گنجاندن الزامی صحنه‌های فیلم‌های اصلی «Night of the Living Dead» یا «Carnival of Souls»، این تمرین ترسناک به‌جای آن، یک اثر محبوب دیگر در حوزه عمومی را به نمایش می‌گذارد: کلاسیک کمپ ۱۹۶۴ «سانتا کلاوس فاتح مریخ‌ها»، که در یک صحنه روی صفحهٔ تلویزیون دیده می‌شود.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *